سایت بهترین ابزار



عاشق این پستمم عقیدمه:

داشتم سجــاده آماده می کــردم برای نمـاز، همیـن که چـادر مشـکی ام را

 از سر برداشتـم تا چـادر نمــاز بر سر کنـم گفـت :این همه خودت را

 بقچـه پیــچ می کنی کـه چی؟بر گشتـم به سمـت صدا ، خانم جوانی را

 دیـدم که در گــوشه ی نـمازخــانه نشسـته بود.پرسیدم : با منی؟

گفت : بله! با تو ام و همه ی بیچاره های مثل تو که گیر کرده اید

 تـوی افــکار عهـد عتیق! …اذیـت نمی شوی با این پــارچه ی دراز دور و بـرت؟

خسته نمی شوی از رنگ همیـشه سیــاهش؟تا آمدم حرف بزنم گفــت :

 نگاه کن ببیــن چـقدر زشت می شـوی ، چرا مثــل عــزادارها سیـاه می پوشی؟

و بعد فقط بلدید گیر بدهید به امثال من.خندیدم و گفتم : چقدر دلــت ﭘُر بود! 

هنوز اگــر حرف دیگری مانده بگو.خنده ام را که دید گفت : نه!

 حرف زدن با شمــاها فایده ندارد.گفتم : شایـد حق با تو باشد پرسیــدم ازدواج کردی؟

 گفت:بله گفتم ؛ چادر سر می کنم، به هزار و یک دلیل.

یکی از دلایل چادر سر کردنم حفظ زندگی توست!

با تعجب به چهره ام نگاه کرد.پرسیدم با همسرت کجا آشنا شدی؟

گفت : فلان جا همدیگر را دیدیم، ایشان پیشنهاد ازدواج داد، من هم قبول کردم.

گفتم خوب ؛ خدا قبل از دستور دادن به من که خودم را بپوشانم به مرد ها می گوید؛

 غض بصر داشته باشید یعنی مراقب نگاهتان باشید.

تکلیف من یک چیز است و تکلیف مردان یک چیز دیگر...



ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ]